تبليغاتX
داش احسان

سه شنبه یکم مرداد 1387

وقتی داش احسان می میرد

ساعت۰۰ :00 عاشقی و من 24 ساعت تا مردن فاصله دارم. ای خدا... یعنی می شه بمیرم و از شر این داش احسان، ملتی راحت بشن. ولی شاید من بمیرم و از شر این ملت کج فهم راحت بشم(نترس با شما که خوب می فهمی نبودم).

لحظات به کندی می گذره. موندم من که تو این مدت هیچ وقت کار درست و حسابی انجام ندادم. حالا که می دونم داره وقتم تمام می شه و باید غرل خداحافظی رو بخونم ، چیکار کنم.

یاد افکار کودکی می افتم که سر مسائل دوست داشتنی ریاضی تا حد مرگ حاضر بودم گشنگی بکشم ولی به جوابشون برسم. تصمیم می گیرم یه انتگرال چندگانه حل کنم. اما وقتی که پای حل مسئله می نشینم، از خودم حالم بهم می خوره. دفتر رو پرت می کنم و به دیوار تکیه می دم. دلم می خواد داد بزنم اما چون تو این نصف شبی نمی شه داد زد. بی صدا واسه خودم گریه می کنم. کاشکی امشب بارون بیاد حداقل به آرزوم برسم(شب قبل از مرگم بارون بیاد) می رم تو حیاط اما مگه تو  این چله تابستون بارونی می آد که من منتظر باشم. خدایا اون ور هم بیام همینجوری می خوای باهام رفتار کنی و هر آرزویی که دارم واسه برآورده شدنش 1000 بار من و می کشی و زنده می کنی. کرمت رو شکر.

ساعت 5:00 صبح هنوز خوابم نمی بره یه ساعتی هست که اذان صبح رو گفتن . طبق عادت مألوف نماز صبح رو وقتی می خونم که شبش بیدار باشم.( شبهای دیگه توپ در کنند هم از خواب حاضر نیستم بیدار بشم می گی نه از مادرم بپرس هر چند ممکنه جو گیرشده باشه بگه نماز شبش هم قضا نمی شد. به هر حال مادرمه دیگه)

ساعت 8:00 موبایلم زنگ می زنه (آخه امروز سمینار یکی از دوستامه باید برم اونجا و در سمینار باشم) با آرامش یک مرده موبایل رو خاموش می کنم.

ساعت10:00 سر جلسه سمینار گرمی هوا اونقدری هست که یحتمل به 14 ساعت دیگه واسه مردن نیازی نباشه

ساعت 12:00 می آم و شروع می کنم  به نوشتن مطلبی در مورد 24 ساعت آخر عمرم که هم دانشگاهی سابقم دعوت کرده بنویسم.

ساعت13:30 به هر حال آدمی که می خواد بمیره نمازش رو باید سروقت بخونه

ساعت15:00 هر چی بچه ها اصرار می کنند که ناهار با هم باشیم قبول نمی کنم. آدم مرده و لجبازی ...

ساعت18:00 چون به خودم قول دادم شروع به نوشتن فصل 3 پایان نامه می کنم. اما چون مطمئنم می میرم. بعد از تایپ عنوان فصل سوم از پشت سیستم بلند می شم میرم تو محوطه خوابگاه

ساعت21:00 از بچه های باقی مونده تو خوابگاه خداحافظی می کنم. با خنده به همه می گم. ما که رفتیم بمیریم و اونها هم هرهر می خندند و نمی دونند که من جدی جدی 3 ساعت دیگه می میرم.

ساعت 23:00 یه برگه دستم گرفتم و روی اون از 1 تا 60 نوشتم و تواین 60 تا شماره به اون مهربونهایی که من رو دوست دارن(نه اونهایی که من دوستشون دارم که همه مردم دنیا داخلش هستند) پیام آخر رو می نویسم

ساعت 23:59 هر چی فکر می کنم بیشتر  از 58 نفر من رو دوست ندارند. نفسم رو تو سینه حبس می کنم. یاد مهربونی خدا می آفتم . 3 ... 2... 1 ...................................

پاورقی: به علت مرگ نویسنده این وبلاگ هفته آینده تعطیل رسمی می باشد.

پاورقی پریم:  در مدت مرگم مرد نامرئی از نظرات دوستان پذیرایی می کنه.

ته ورقی: نظراتش هم کاملا به خودش مربوطه

نوشته شده توسط داش احسان در 11:38 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه سی و یکم تیر 1387

داش احسان و شاملو و نرودا

می خوام این دفعه دوستانم رو به یه شعر قشنگ از پابلو نرودا که توسط احمد شاملو به فارسی ترجمه شده مهمون کنم. شعر قشنگ و پر محتوایی به نظر من رسید. شاید تمام مفهوم این شعر زیبا رو اخوان ثالث تو یه جمله گفته باشه: زنده باید زیست در آنات میرنده. و اون چیزی که من رو زجر می ده اینه که آیا مشکلات خود تراشیده ما می ذارن  اینجوری زندگی کنیم یا نه؟؟؟

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .، 

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن

نوشته شده توسط داش احسان در 12:23 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم تیر 1387

جمعه سیاه داش احسان تعبیر شد

او هم رفت تا دلخوشی های لحظه ای داش احسان به برنامه های سینما و تلویزیون و غیره کمرنگ تر از اینی که هست بشه.

مثل همیشه به عنوان یه زمین شناس علاف تو فیلد بودم. ساعت حدود ۲:۳۰ بود که می خواستیم تو سایه درخت کنار پاترول دانشگاه نهار بخوریم. راننده مون رادیو رو روشن گذاشته بود. تو اون هوای نیمه گرم  یه چوپان هم اومده بود و ما با ما هم سفره شده بود. خواستیم شروع به خوردن کنیم که گوینده خبر اعلام کرد که خسرو شکیبایی هم رفت...

لقمه تو گلوم موند.

می دونستم امروز(جمعه) روز خوبی نیست اما این خبر واسم تکمیلش کرد

 .

 

نوشته شده توسط داش احسان در 16:27 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387

جمعه سیاه داش احسان

نوشته شده توسط داش احسان در 16:53 |  لینک ثابت  

سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387

امشب باران خواهد بود

امشب بارانی خواهد بود

سالهاست که در کوچه های شهر من چیزی گم شده ...

امروز به دنبال کودکی ام روان در خرابه های آباد سرزمینی  رفتم که زمانی سرزمین آرزوهایم بود

چشمان بسته ام،  مردمانی را می دید که از مهربانی برق چشمهایشان در دل امید ایجاد می کرد(هرچند که خیلی هاشان به جنگی رفتند که دیگر برنگشتند). من صداهایی می شنیدم که با ساز و طرب نبود اما ناله نی بود و آواز خوش مردمان (آنقدر زبانشان را نمی فهمیدم که بدانم چه می خوانند اما می دانستم غمگین نیست چرا که همه شاد بودند). از آرامش و شادی آنها به شوق آمده بودم . نزدیک غروب داشت هوا تاریک می شد و عجب هوای ملسی بود ستاره ها یکی یکی بیرون می آمدند و آسمان قشنگتر می شد . با خودم فکر کردم کاشکی امشب زیر همین سقف خدا بخوابم و لذت دنیا رو ببرم که یه خانم مهربان مسن انگاری فکرم  را خوانده باشد گفت: روله(بچه جون) بیا داخل امشب باران می آد 

.

.

.

با صدای زنگ ممتد ساعت از خواب بیدار شدم. هم اتاقی خسته و عصبانی من غرولند کنان دوباره خوابید(تا ساعت ۵ صبح داشت درس می خوند باید هم خسته باشه). تا به خودم بجنبم ساعت ۱۰ شده بود . داخل راهرو که اومدم صدای چاووشی و اون آهنگ مادرم باید بدونیش رو شنیدم یکی از بچه ها صدای نخراشیده خودش رو هم همساز چاووشی کرده بود و می خوند و بچه های دیگه هم می رقصیدند اون هم با چه آهنگی...

کنار خیابون منتظر تاکسی بودم یه آقایی که فکر کنم نابینا بود(عینک دودی و عصای سفید داشت) از کنارم رد شد. با خودش یه چیزایی می گفت. امشب باران خواهد آمد

هنوز مبهوت اون بودم که راننده بد اخلاق داد زد آقا سوار نمی شی در رو ببند می خوایم بریم. به خودم اومدم و سوار ماشین شدم. اما تمام وقت تو دانشگاه منتظر بودم شب بشه ببینم بارون می آد یا نه

 

نوشته شده توسط داش احسان در 19:17 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و دوم تیر 1387

خود گویم و خود خندم

خود گویم و خود خندم

تنها بدین وادی

تنهایی را از وقتی که کودک بودم دشمن شماره یک خودم می دانستم. همیشه از اینکه تنها باشم می ترسیدم. اما غالب روزهای من در تنهایی می گذشت(می گذرد و شاید خواهد گذشت). من همیشه سعی می کنم خود را به نوعی داخل جامعه مرده خودم تزریق کنم. اما ظاهرا مثل همون کاردستی کلاس اولی آب و نفت که هیچ وقت قاطی نمی شدند. من هم نمی تونم خودم را داخل جامعه هضم شده ببینم. نوع نگرش و رفتار اطرافیانم به زندگی با اون چیزی که من می خوام یکی نیست. اونها زندگی رو با همه سختی و سادگی هاش قبول دارند و به خیلی از مواردی که من نمی تونم باهاش شادی کنم شاد هستند. شاید سخت گیری مفرطی که من نسبت به همه چیز دارم و همچنین اون ذات تنبل من باشه که اجازه نمی ده من وارد فاز عادی و روزمره ای که مردم داخلش هستند بشم. امروز یه نکته قشنگی رو دیدم که گفتم شما هم ببینید بد نیست

داخل یکی از کلاس های دانشگاه این نکته رو نوشته بودند که:

 اگر نمی دونی کجا می خوای بری پس مهم نیست که بدونی چه راهی به کجا می ره

به نظر من هم همین درسته که آدم اول باید هدف مورد نظرش رو انتخاب کنه بعد دنبال راه اون باشه. اما یه مشکل که من دارم  و اون اینه که:  هدفم رو  نمی تونم به راحتی و بدون در نظر گرفتن جامعه دنبال کنم. به خاطر همین دنبال راهی هستم که اول خودم رو اصلاح کنه سپس کم کم مسیر جامعه رو باهاش اصلاح کنم. بعد از اون به اجرای هدفم می رسم.

امیدورام دوستهای خوبم تو این به روز آوری افکار عمومی من رو کمک کنند. 

شاید هدف مشترکمون بشه

نوشته شده توسط داش احسان در 16:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم تیر 1387

لیله الرغائب و داش احسان و ... اونی که دوستش داره

سلام امشب اولین جمعه ماه رجبه و به لیله الرغائب معروف

امیدوارم همه دوستام به آرزوهای نیکشون برسن.

من واسه خودم آرزویی ندارم(اونهایی که من می شناسند می دونند) اما با تمام وجود آرزوی دنیایی خوب و لذت بخش واسه همه مردم دنیا دارم.

نوشته شده توسط داش احسان در 16:29 |  لینک ثابت  

سه شنبه هجدهم تیر 1387

دو دوست جدید (یکی قدیمی بود تازه پیداش کردم)داش احسان

سلام

اگه به قسمت لینک(پیوند)وبلاگ نگاهی بندازید به دو وبلاگ فشندستان و تا انتها بر می خورید که که اولیش متعلق به آقای حسین فشندی و دومی متعلق به خواهر گرامی ایشونه. حسین آقا در مدت کوتاهی که پیش ما بود نشون داد که شخصیت بزرگوارش چطوره به نظر من وبلاگ پرمغزی هم دارند.

نوشته شده توسط داش احسان در 12:16 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

منتظر خواهم ماند

من نگران آن لحظه ام که باران می بارد
من تنهاییم را با باران قسمت نمی کنم
تنهاییم اندوه گذشته نیست
که غم آینده تلخی است که می آید
و آن است که تنهاییم را سبب است.

با چشمی اشک آلود و قلبی مطمئن

 در این وادی

خواهم خواند سرودی از جنس آرامش

من هیاهویی از پاکی آدمیت را می خوانم

شنیده ام که مرا روزی یاوری خواهد آمد

مهربان و استوار

تا تلخی از آیندگان بازگیرد

به کناره راه منتظرم تا بیاید

 

 

 

نوشته شده توسط داش احسان در 12:41 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هفدهم تیر 1387

شاملو و دل داش احسان

سلام

متن نوشتن واسه خودم سخت که می شه می رم تقلب کردن رو امتحان می کنم. کاری که تو دوران تحصیل بیست و چند ساله خودم هرگز انجام ندادم. نه اینکه می ترسیدم اتفاقا به بقیه می رسوندم. اما خودم از بقیه چیزی نمی خواستم.

گفتی که باد مرده است

گفتی که:
« باد، مرده ست!
از جای بر نکنده یکی سقف راز پوش
بر آسیاب ِ خون،
نشکسته در به قلعه بیداد،
بر خاک نفکنیده یکی کاخ
باژگون.
مرده ست باد!»
گفتی:
« بر تیزه های کوه
با پیکرش،فروشده در خون،
افسرده است باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت
شرمساری
از مردگان کشیده ای.
 این را،من
همچون تبی
ـ درست
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام.)

وقتی که بی امید وپریشان
گفتی:
«مرده ست باد!
بر تیزه های کوه
با پیکر کشیده به خونش
افسرده است باد!» ـ
آنان که سهم شان را از باد
با دوستاقبان معاوضه کردند
در دخمه های تسمه و زرد آب،
گفتند در جواب تو، با کبر دردشان:
« ـ زنده ست باد!
تازنده است باد!
توفان آخرین را
در کار گاه ِ فکرت ِ رعد اندیش
ترسیم می کند،
کبر کثیف ِ کوه ِ غلط را
بر خاک افکنیدن
تعلیم می کند !»

(آنان
ایمانشان
ملاطی
از خون و پاره سنگ و عقاب است.)
***
گفتند:
« زنده است باد،
بیدار ِ کار ِ خویش
هشیار ِ کار ِ خویش!»
گفتی:
«- نه ! مرده
باد!
زخمی عظیم مهلک
از کوه خورده
باد!»

تو بارها و بارها
با زندگیت شر مساری
از مردگان کشیده ای،
این را من
همچون تبی که خون به رگم خشک می کند
احساس کرده ام

شاملو

نوشته شده توسط داش احسان در 11:5 |  لینک ثابت   •